ه‍.ش. ۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

ها کردن در باران


اولین کتاب شعرم منتشر شد تا ـ به قول سید مهدی موسوی ـ یادم باشد:«شاعر شدی ولی ادبیات، درد بود.»
این مجموعه در دو دفتر و در برگیرنده اشعار سپید  به همراه طرح های گرافیکی بوده و در 104 صفحه  و قیمت 2400 تومان، روانه بازار شده است.
تم اشعار " ها کردن در باران " تنهایی انسانِ این روزهاست، اشتیاق و ترس همزمان او در برخورد با عشق و زخم هایش در مواجهه با ناباوری های اجتماعی و سیاسی.

مرکز پخش:

- تهران : کتابفروشی خانه شاعران ایران : روبروی دانشگاه تهران - پاساژ فروزنده - طبقه منفی یک
- اصفهان:دروازه دولت - خیابان چهارباغ بالا-کتابفروشی فرهنگسرای اصفهان
- تعداد محدودی نیز برای دوستان مهربانم در انجمن های ادبی شیراز، ارومیه، تبریز، صومعه سرا، کرمانشاه، اهواز و شهریار  ارسال شده است.

خرید اینترنتی کتاب از طریق سایت بای بوک




ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

برسان سلام ما را


برای آزادی­خواهان هر جای این زمین در زنجیر

می­گویم آزادی
و مشتم  هوا را می­شکافد
گلوله­ای
سینه­ی تو را
و دستی
پهلوی دیگری را.
شلاق
بوسه­ای می­شود دمادم
بر کمرهای مان
تا آزادی همچنان
پشت میله­ها
ترانه­ی دلتنگی بخواند

می­گویی آزادی
و مشتت هوا را می­شکافد
گلوله­ای سینه­ی مرا
و ...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

خواب ِ سوخته

قهوه­ات از دهان می­افتدُ
من از
       چ
      ش
      م
      ا
      ن
      ت.
مثل بره­ای بازیگوش
                          اما رام
از این فنجان به آن فنجان
در به­در نگاهت می­شوم
تا در کدام رویای ته­نشین شده
تعبیر شوم.
پشت سر را نگاه کن
قطار فنجان­های دست نخورده ات را می­بینی؟
که همچنان
در انتظار مهمانی بی­نهایت توست
تا شاید این ریل­های سرگشته
توازی را از یاد ببرند.

بانو!
دیگر چگونه باید « دوستت دارم» را
از زیر این­همه آرزوی بی­بخار
فریاد بزنم؟
خواب قهوه سنگین است
و روزگارم
زیر این کابوس­های سوخته
به نفس نفس افتاده

فنجان آخر را لب بزن

پی نوشت:
- اگر این فیس بوک لعنتی می گذاشت... چقدر وبلاگ را دوست داشتم روزگاری.

- دوستانی که از مرورگری غیر از I.E استفاده می کنند احتمالا نیم فاصله ها را به صورت چسبان می بینند.هنوز راه  حلش را نیافته ام.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

از انقلاب تا آزادی، دربست 3000 تومان


1-  همچنان­که فهم خشک و افراطی از دین، سال­هاست قدمت دارد و این قدمت تاریخی باعث اعتبار و اصالتش نمی­شود، قدمت تاریخیِ فهمِ افراطی از آزادی نیز استنادی برای صحتش نیست. هر چند شخصا وجود برداشت تندروانه از هر موضوعی را واقعیتی غیرقابل انکار ( و نه قابل تایید) از آن موضوع می­دانم.
2- همچنان­که رفتارهای وحشیانه­ی گروهی به نام دین را عین دین نمی­دانم و به­­عنوان فهمی ظاهری، منفعت طلبانه، خِرد ستیز و غیراخلاقی از دین می­شناسم، رفتارهای افراطی به نام آزادی را نیز، به پای آن ننوشته و فهمی ظاهری، منفعت طلبانه، خِردسیتز و غیراخلاقی از آزادی می­دانم. این نوع نگاه را از آنجا مهم می­دانم که می­تواند من را از افتادن به دام واکنش و انفعال رهانیده و به یافتن واقعیت مفاهیم یا حداقل برداشتی متعادل و متکثر از مفاهیم رهنمون ساخته و در نتیجه از تلاش برای نهادینه کردن مفاهیم در جامعه­ای جوّ زده دلزده نکند.
3- همچنان­که برداشت افراطی از دین، هر چه از خدا و  بهشت زورکی و پیامبر و روایت و ... دم بزند باز هم با نگاهی غیرانسانی و بر اساس منافع طبقه­ی حاکم شکل گرفته که زیر  پوششی از مفاهیم آسمانی، نیاز انسان به تکیه گاه و امید و ترسش از سرنوشت و آینده جا خوش کرده­اند، برداشت افراطی از آزادی هم هرچه تلاش کند از انواع القاب و عناوین پرطمطراق و زرق و برق دار استفاده کند باز هم یا بر مبنای احساسات محض (که یا  نهایت آزادی مطلق را ورای هر قید حداقلی، منطقی و اخلاقی، عین آزادی و تمدن می­داند یا از شیوه­هایی استفاده می­کند که مستقیما آنتی تز خودش را تقویت می­کند) شکل گرفته یا اصالت لذت جسمی (از قبیل لذت بصری و جنسی ... ) و دارد بر این برداشت لذت جویانه یا احساسی لعابی خوش رنگ می­زند تا توجیهی انسان­وار برایش بیابد.
4- افراط و تفریط مورد اشاره را دو روی یک سکه می­دانم. شاید این دو فکر کنند تفاوت­های عظیمی دارند که یکی با تاسی به خدا هر چه می­خواهد را توجیه می­کند و آن دیگری با محوریت انسان. اما در نهایت این دو رفیقان خوبی برای یکدیگر هستند که هر جا یکی میدان گرفت، کفه­ی آن دیگری را هم بالا می­برد و بالعکس.
5- تعادل را کیمیای گمشده­ی انسان می­دانم.کیمیایی که هر چقدر هم از عقل و دانش و انسان و خدا دم بزنیم ظاهرا قرار است همچنان یافت می­نشود.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

این یک شعر نیست، تو بخوانش به هر نامی


برای مسافران تازه وارد بازی مافیای زمین


باد را تو کاشتی حضرت والا
طوفانش به ما رسید
این­جا
پایان ادبیات است
ضرب­المثل­ها
پی در پی
جا عوض می­کنند
آن­که با باد همدست می­شود
از  آن­ور آب­ها سر در می­آورد
و آن­که هیچ بادی نمی لرزاندش
لاجرم
گردباد را در آغوش می­گیردُ
« مرد استُ
در حصار بد
گرفتار می­آید»
این­جا
پایان دنیاست
انکسار زمان را نمی­بینی
که جای همه چیز را به هم ریخته؟
بنزین­های آلوده
چنان گیجمان کرده­اند
که نصرتی را با خاوری جابه­جا می­بینیم و
بیت­المال را با باسن آن دیگری
کسی برایمان گریه نخواهد کرد
که این­جا ته جهنم استُ
به هم خندیدن
سال­هاست به جای با هم خندیدن
حکم­رانی می­کند
حالا که از شعر هم خبری نیست / بگذار این­گونه بگویم / آینه­ی ما / دیرزمانی­ست / تنها زیبایی ما را نشان می­دهد و / زشتی دیگران را / گوش­هامان را گرفته­ایم / تا با خیال آسوده / به دشنام­ِ به هم ادامه دهیم.
با من بگو / صادقانه با من بگو / چقدر تا حالا / از آزادی دم زده­ایم و ایران را برای همه خواسته­ایم / اما در دل / به دیگران گفته­ایم:خفه / چقدر تا حالا از دست­هامان / جز برای زدن دیگری استفاده کرده­ایم / که مثلا کسی را نوازش کند از ته دل، برای خاطر خودِ خودش / که دست کسی را بگیرد و بلندش کند از زمین / چقدر تا حالا به یاد فقیری بوده­ایم که از غم نان و لباس و سرپناه/ دلش لرزیده و سر بر زمین سرد گذاشته / چقدر تا حالا با ستم­دیدگانِ هر کجای این کره­ی خاکی / همذات­پنداری کرده­ایم.
با من بگو / صادقانه با من بگو / چند بار از هیتلر بد گفته­ایم و / چند بار خودمان اسیر نژاد شده­ایم / که عرب و ترک و کرد و بلوچ و لر و ترکمن و دهاتی و شهرستانی و ... را به سخره گرفته­ایم / که خودمان، خانواده­مان، ثروت­مان، زیبایی­مان، شهرمان، دین­مان، دیدگاه­مان، دانسته­هامان، تاریخ­مان و ...  را اصیل­تر و برتر از هر چیزی دانسته­ایم در این کائناتی که زمین، مقابلش نقطه­ی سوزنی هم نیست.
 با من بگو اما صادقانه­تر از همیشه / چه اندازه در مذمت دروغ سخن رانده­ایم و / چند مرتبه قفل دهان­مان جز با کلید دروغ باز نشده / چه اندازه از زخم­هامان نالیده­ایم و / گُرده و شانه­ی چند نفر / از دشنه­ی ما رنگی شده / چه اندازه از نامردمی و  بی مرامی گله داشته­ایم و / چند نفر از مردم­داری ما سخن گفته­اند / چه اندازه دیگران را بی­معرفت خوانده­ایم و / خودمان چند بار این درّ گران­ را در دست داشته­ایم/ ... /
 و مگر نه­این­که حکومت / برآمده از مردمش است/ پس از که شکایت می­کنیم؟ / هزاران سال تاریخ / به چه­کارمان می­آید / اگر این روزها گرگ انسان باشیم؟
این نقاب را که بردارم و / چند لحظه نفس تازه کنم / خواهی دید / ... / من هم یکی از همین­ها / که این روزها خسته شده/  می­خواهد کمی انسان باشد / می­توانم آیا؟ / می­توانیم آیا؟

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

شیزوفرنی اخلاقی

اگر تا اینجایش طبیعی باشد که از وضعیت حاکم، ناراضی باشیم و بنالیم که دروغ و بی­صداقتی و بی­معرفتی فراگیر شده، توجه به ثروت و ظاهر به جای اهمیت دادن به شخصیت و باطن، در قضاوت­ها به وفور دیده می­شود، مردم چنین شده­اند و چنان و مدام آه جگرسوز سر دهیم که ای وای ببینید چقدر زخم خورده­ایم و با چشمان تر، دل­ها را بلرزانیم که سینه خواهم شرحه شرحه تا بگویم شرح ماجرا، اما از این به بعدش اسمش را هر چه بگذاریم، دیگر طبیعی نیست که دچار تناقض در گفتار و رفتار باشیم و در عین فریاد از انواع و اقسام نابسامانی­ها، خواسته یا ناخواسته همانگونه عمل کنیم.اینجور مواقع به آینه­ای نیاز است تمام قد، برای آن عده­ای که اینگونه می­نالند و همانگونه اما، رفتار می­کنند تا در آن آینه سیمای ناراست خودشان را به وضوح ببینند حتی اگر تلاش کنند آینه را بشکنند. نمی­دانم چقدر می­شود برای این رفتارها نامی انتخاب کرد.
پی­نوشت: امیدوارم خودم از این نکته­ای که گفتم در امان باشم و تا وقتی نتوانسته­ام مذمومی را درون خودم بخوابانم، انگشت اتهام به سوی دیگران نشانه نروم.